تبليغاتX
اف 8/2 - نقاب زندگی
فوکوس های عجیب غریب یه تازه کار

(۱)دیگه فقط مونده بود من از نقاب آدما توی اجتماع حرف بزنم!

چن روز پیش این متن به ذهنم رسید:

<امشب از اولین ستارهء هویدا شده،

تکلیف زندگی ام را می پرسم؛

آنگاه، سر بر بالش می گذارم،

نوازش خوابهای بی هذیان را

به رخ ناخودآگاهم می کشم،

و خود را برای عکاسی از نقاب صورت هایی پر دروغ آماده می کنم.>

توی جلسه ها و نشست های خبری و کنفرانسها، همیشه مجبورم از پشت ویزور دوربین زل بزنم به اون کسی که میکروفن جلوشه، نا خودآگاه با خودم حرف می زنم، به اینکه داره راس می گه یا نه فکر می کنم و عکسام رو می گیرم؛ خیلی با مزه اس ها، به غیر از آمار یا عملکردهایی که حالا ممکنه سندیتش رو ارائه بدن کمتر این حس بهم دس داده که دارن از ته دل حرف می زنن.

(۲)پنجشنبه گذشته توی یه مدرسه راهنمایی دخترانه در جنت آباد، مانور زلزله انجام شد، کارکنان هلال احمر بعضی از دخترا رو به عنوان مصدوم، گریم کرده بودن که وقتی زلزله فرضی رخ می ده بقیه دخترایی که باید با کمک هلال احمریها وظیفه نیروی امداد رو انجام می دادن، اونا رو از مهلکه نجات بدن و درمانهای اولیه رو شروع کنن.

کاش بودین و می دیدین که مصدومهای فرضی با اون گریم های دلخراش چه از ته دل ضجه می زدن و کمک میخواستن، دل ما بچه های خبرنگار و عکاس براشون کباب شد! با اینکه نقاب داشتن و زلزلهء واقعی رخ نداده بود، اما از ته دل نقششون رو بازی می کردن.  

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط هومن |