![]() |
![]() |
|
| فوکوس های عجیب غریب یه تازه کار |
|
دلم میخواد بعد از مدتها که اومدم، مطلبی راجع به انتخابات بنویسم، اما نمی چرخه! در نمیاد! شکل نمی گیره! فقط اینکه خیلی خوب می شد بفهمم حقیقت چیه و خیر و شر کجاهاس! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 9:26 قبل از ظهر توسط هومن |
|
|
سلام؛ تنها یک بار، او را دیدم ـ در یک عصر بهاری ـ ، ـ خانه هنرمندان ـ در بزرگداشتی که آقای دهباشی عزیز برای ایشون برگزارکرده بودن؛ قبل از اون حتی اسمشون روهم نشنیده بودم. همیشه از خودم می پرسم: با تجربه ای قریب به سه سال،آن هم تجربی نه آکادمیک، در این وانفسایی که خیلیها قادر به خرید یه دوربین درست و درمون هستن، آیا نام عکاس رو یدک کشیدن زیبنده من هست یا نه؟ خیلی شنیدم و می شنوم که کارکشته های عالم عکاسی می گن: این روزا هر کی از مادرش قهر میکنه، میاد و عکاس می شه! البته من با مادرم قهر نکردم!! اما یادم میاد که حتی بعضی از دوستان مطبوعاتی که دست کم، واحد عکاسی رو در دانشگاه گذرونده بودن بهم میگفتن که اصلا منطقی نیست که با نداشتن هیچ ادراکی ازعکاسی آنالوگ و کار کردن با دوربینهای میکانیکی و نداشتن هیچ تجربه ای از حس عجیب و هیجان آور تاریکخونه و ظهور، وارد این کارزار بشی. به خیلی دلیلها نتونستم و نشد که آکادمیک عکاسی رویاد بگیرم و می خوام به همه دوستان جوانی که عکاس شدنشون در مطبوعات و گرایشهای دیگه عکاسی، روندی مثل من داشته، بگم بیاید زندگیه کاریه استاد فریدنی رو بخونیم و یاد بگیریم که اگه از سختیهای کارمون می نالیم کسانی بودند و هستند که ما یک تار موی آنها هم نمی شیم. روان استاد نیکول فریدنی شاد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 4:52 بعد از ظهر توسط هومن |
|
|
سلام؛ این روزا هیچی مثه یه کرسی و یه کاسه پر از دونه های انار نمی چسبه، امسال هم نشد تو خونه کرسی بزارم، اما بالاخره یه روزی یه زمستونی کرسی می زارم و هر کی می گه خیلی عقب مونده ای بره خودش رو به این رادیاتورهای خشک و بد منظر و بدون هویت ایرونی بچسبونه که گرمش بشه!!!! گزینه های پایین لینک دو گزارش تصویریه این روزای اخیر از برف و سرماس: |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 9:35 قبل از ظهر توسط هومن |
|
|
نمایشگاه عکس استادم علی رفیعی و دو نفر از همکارای عزیز، علی آقا ربیع و امیر خلوصی در خانه هنرمندان در حال برگزاریه برید حالش رو ببرید. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم دی 1386ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط هومن |
|
|
سلام؛ همه مون یه روزی میایم و یه روزی می ریم، ولی این بیچاره ها در طول تاریخ، تحقیر شدن، تکفیر شدن، تعظیم شدن، الان هم به عنوان چیدمان صحنه یه تالار دارن از جایی که بودن و از شکل و شمایلی که داشتن، تعویض می شن. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 1:44 بعد از ظهر توسط هومن |
|
|
(۱)دیگه فقط مونده بود من از نقاب آدما توی اجتماع حرف بزنم! چن روز پیش این متن به ذهنم رسید: <امشب از اولین ستارهء هویدا شده، تکلیف زندگی ام را می پرسم؛ آنگاه، سر بر بالش می گذارم، نوازش خوابهای بی هذیان را به رخ ناخودآگاهم می کشم، و خود را برای عکاسی از نقاب صورت هایی پر دروغ آماده می کنم.> توی جلسه ها و نشست های خبری و کنفرانسها، همیشه مجبورم از پشت ویزور دوربین زل بزنم به اون کسی که میکروفن جلوشه، نا خودآگاه با خودم حرف می زنم، به اینکه داره راس می گه یا نه فکر می کنم و عکسام رو می گیرم؛ خیلی با مزه اس ها، به غیر از آمار یا عملکردهایی که حالا ممکنه سندیتش رو ارائه بدن کمتر این حس بهم دس داده که دارن از ته دل حرف می زنن. (۲)پنجشنبه گذشته توی یه مدرسه راهنمایی دخترانه در جنت آباد، مانور زلزله انجام شد، کارکنان هلال احمر بعضی از دخترا رو به عنوان مصدوم، گریم کرده بودن که وقتی زلزله فرضی رخ می ده بقیه دخترایی که باید با کمک هلال احمریها وظیفه نیروی امداد رو انجام می دادن، اونا رو از مهلکه نجات بدن و درمانهای اولیه رو شروع کنن. کاش بودین و می دیدین که مصدومهای فرضی با اون گریم های دلخراش چه از ته دل ضجه می زدن و کمک میخواستن، دل ما بچه های خبرنگار و عکاس براشون کباب شد! با اینکه نقاب داشتن و زلزلهء واقعی رخ نداده بود، اما از ته دل نقششون رو بازی می کردن. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم آذر 1386ساعت 2:46 بعد از ظهر توسط هومن |
|
|
می شنوم، می شنوم، در این خزان، تنها عریانی باغها نجیب نیست که صدای تو.... مانند عریانی پاک یک محراب مرا در خود فرو می کشاند و می نوازد. <هومن> سلام؛ از همه دوستانم واسه تشویقهایی که برای ایجاد وبلاگم می کنن ممنونم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم آذر 1386ساعت 3:24 بعد از ظهر توسط هومن |
|
|
بیرون از خونه وقتی دارم مناظری بدون تامل رو از نظر می گذرونم یهو نظرم به چیزی جلب می شه که شاید اصلا در نگاه اول هیچ اهمیتی نداشته باشه؛ مثه همین شیشه گچ زده و شکستهء یه ساختمون نیمه ساز که اگه اون رو توی قاب یه تابلو ببینید فکر می کنید چقدر اثر انتزاعیه جالب و قابل تاملیه.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط هومن |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
قدم زدن تو یه جلگه سبز و عکاسی با یه لنز واید8/2 رو خیلی وقتها تو خوابهام می بینم
|
| پیوندهای روزانه |
|
تحفه درویش آقای عکاس اندیشه نو دست پخت ژورنالیست ایرانی سیاه مشق گلابتون زرین قلم هیجده سال یک رنگی! استاد همیشگیه آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
عکاسی ادبیات خودمونی |
|
RSS
|