![]() |
![]() |
|
| فوکوس های عجیب غریب یه تازه کار |
|
روز باران است ما جو می کنیم بر امید وصل دستی می زنیم ابرها آبستن از دریای عشق ما ز ابر عشق هم آبستنیم تو مگو مطرب نیم دستی بزن تو بیا ما خود تو را مطرب کنیم روشن است آن خانه گویی آن کسیت ما غلام خانه های روشنیم ما حجاب آب حیوان خودیم بر سر آن آب ما چون روغنیم. <<مولوی>>
امروز شنبه بود، هم روز اول هفته هم روزی که اون رو با هومنیت دیگه ای شروع کردم! هم روزی که بعد از ماهها بارون دلاشوبی بارید. این خانمها هم که از اعضای گروه کر سالمندان هستن، تصنیف زیبای <<بردی از یادم با یادت شادم>> رو تو مراسمی که صبح رفتم، خوندن و اجراشون اسباب طیب خاطر بود. امروز شنبه قشنگی بود، شاید چون دارم عاشق می شم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 3:47 بعد از ظهر توسط هومن |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
قدم زدن تو یه جلگه سبز و عکاسی با یه لنز واید8/2 رو خیلی وقتها تو خوابهام می بینم
|
| پیوندهای روزانه |
|
تحفه درویش آقای عکاس اندیشه نو دست پخت ژورنالیست ایرانی سیاه مشق گلابتون زرین قلم هیجده سال یک رنگی! استاد همیشگیه آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
عکاسی ادبیات خودمونی |
|
RSS
|